تبليغاتX
پروشات

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
اگه یادت باشه تو یک آریایی نه؟؟؟
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.

ما ایرانی ها هم در فرهنگ زرتشتی ماه مهر رو داریم که مظهر مهربانی ایرانیان و ماه ابراز عشق هست که تو اون ماه روز هایی برای ابراز علاقه به اشخاص مختلف و مراسم متعدد جشن های مهربانی هست. تا حدی که مهربانی جزو عبادت های زرتشتیان یا اجداد ما بوده . تو فرهنگ زرتشتی یه روز دیگه هم هست که این روز (سپندارمزگان) یا (اسفندارمزگان) نام داشته . فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان (روز عشق) به این صورت بوده که در ایران باستان هر ماه رو سی روز حساب می کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. بعنوان مثال روز اول (روز اهورا مزدا)، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی (بهترین راستی و پاکی) که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی (شاهی و فرمانروایی آرمانی) که خاص خداوند است و روز پنجم(سپندار مز) بوده است. سپندار مز لقب ملی زمینه. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزه. زشت و زیبا رو به یک چشم می نگره و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می ده. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مزگان رو بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می شده که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشته که در ماه مهر، (مهرگان) لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مز یا اسفندار مز نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مز نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. یعنی پنجم اسفند روز جشن عشاق یا جشن سپندار مزگان هست

سپندار مزگان جشن زمین و گرامی داشت عشقه که هر دو در کنار هم معنا پیدا می کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز زنان و دختران رو بر تخت شاهی می نشوندن ، به اونها هدیه می دادن و ازشون اطاعت می کردند این میشه حرمت واقعی زن- ببینین دین مهر یعنی چی!!

« این بود آیین پارسی و آن نیز آیین تازی که بر دار کردند دوازده هزار کودک رومشکان را در قعر باخت نبرد.»

                                undefined

نوشته شده توسط مونا نیکتر در 15:40 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم دی 1387
پاشو واستا!!!
بشکن این آینه رو بشکن

بذار سکوتت همه چی رو از یاد ببره

 بذار نگاهت نقش ببنده رو آفتابی ترین صدایی که می شنوی

نذار زندون جونت رو بگیره

هنوز راه زیاد داری باید بلند شی

آهان داد بزن داد آره خودشه خودشی !!!

داد بزن اونقدر که دیوارها تو رو نشناسن

نکنه خسته بشی هنوز تا آخر نرفتی قول دادی که بری آخه  آرزوت این بود....

                                                                                                                     یا علی

 

نوشته شده توسط مونا نیکتر در 12:45 | | لینک به این مطلب
دوشنبه چهارم آذر 1387
تعارض
تعارض یعنی وقتی امیال یا اهداف مختلف ما با هم همسو و هم نیرو نیستند ، یا هدفی در ما هم گرایش ایجاد میکند و هم اجتناب . مثلا وقتی دوست دارید در یک برنامه تفریحی شرکت کنید امااز سایر شرکت کننده ها خوشتان نمی آید! یا وقتی تمایلی به ادامه تحصیل ندارید اما عواقب ناشی از تحصیلات ناکافی را هم نمی توانید تحمل کنید !

حالا ذهنتان را مثل ارابه ای فرض کنید که 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط الهام اعلمی دوست در 9:49 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سوم آذر 1387
stop اول پول!!!!!
به من بگو یه بعد از ظهر آفتابی رو چند میخری؟

یا نه یه بار رقصیدن زیر بارون رو چند میفروشی؟

حاضری واسه دویدن توی یک دشت شقایق یه تراول بدی؟

پوستر تمام رخ ماه چنده؟

اگه یه نصفه روز کنار جوب بشینی به نیلوفری که در اومده نگاه کنی بوتش ازت پول بلیت نمی گیره

هیچ وقت شده از خودت بپرسی چرا بارون همه وجودش رو برای ما گریه می کنه؟

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو میسوزونه ماهانه چقدر میگیره؟

تا حالا شده واسه شنیدن صدای پای آب چک بکشی؟حالا که من و تو همه چی رو با پول میسنجیم تا حالا شده

از خدا بپرسیم قیمت یه دست سالم چند؟؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم بپردازم؟؟

 

نوشته شده توسط مونا نیکتر در 13:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
تلنگر !
برای شنا کردن در جهت مخالف رودخانه سخت کوشی لازم است وگر نه هر ماهی مرده ای میتواند در جهت جریان آب شنا کند.

******************************************************************

اگر خداوند آرزویی در دلت انداخت بدان توانایی رسیدن به آن را در تو دیده است.

******************************************************************

هرچیز که به تصور در آید می تواند به واقعیت تبدیل شود.

******************************************************************

 وقتی مطالب الهام بخشی از این دست میخوانیم تا مدتی احساس قدرت و پرانرژی بودن میکنیم ، یاکتابی میخوانیم ، متحول میشویم و میخواهیم زندگی مان را دگرگون کنیم اما مدتی بعد (۳۰ ثانیه یا چند روزبعد ! ) باز گرفتار همان رخوت و روزمره گی سابق میشویم چرا؟!! 

چرا وقتی تصمیمی برای رشد و تعالی و تغییر می گیریم  نمی توانیم تا رسیدن به هدف حفظش کنیم ؟

اگر جوابش را نمی دانید باید تا نوشتن مطلب بعدی من صبر کنید!    

نوشته شده توسط الهام اعلمی دوست در 10:9 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم آبان 1387
هرچند حال و روز زمین و زمان بد است 

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی فرشته ای که به پابوس آمده

انگار بین رفتن و ماندن مردد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

این جا برای عشق شروعی مجدداست

جایی که آسمان به زمین وصل میشود

جایی که بین عالم و آدم زبانزد است     

(( میلاد حضرت رضا (ع) امام ، عارف  و عالمی بی نظیر مبارک ))           

 

نوشته شده توسط الهام اعلمی دوست در 10:7 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
جای واقعی ما کجاست ؟
بزرگی میگوید :     اگر نمی توانی درخت باشی ، بوته باش .

اگر نمیتوانی بوته باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن

اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش اما بازیگوش ترین ماهی دریاچه

همه ما را ناخدا نمیکنند ملوان هم میتوان بود !! در این دنیا برای همه ما کاری هست .

نمیدونم شما چقدر با این مطلب موافقید ؟ اما اگر میخواهید درخت باشید نمیتوانید بوته بودن را تحمل کنید یا تن به حقارت علف شدن بدهید !  و وقتی مجبورتان میکنند که علفی در کنار شاه راهی باشید نمیتوانید آنجا را شادمانه تر کنید.

کاش همه شهامت و البته امکان رها کردن ـ آنچه ما را از بهترین بودن باز می دارد ـ داشته باشیم.

نوشته شده توسط الهام اعلمی دوست در 12:10 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
چه جالب!!!
مرام فقط مرام گاو... چون نگفت من گفت ما . صفا فقط صفاي مورچه كه هر وقت گريه كرد هيچكس اشكش نديد.
رفيق فقط كلاغ.... نه بخاطر سياهيش به خاطر يه رنگيش. معرفت فقط معرفت كرم.... نه به خاطر كرم بودنش به خاطر خاكي بودنش .
يه رنگي فقط يه رنگي ديوار كه هرچي مردو نا مرده بهش تكيه ميدن. 

          ...... magnify

نوشته شده توسط مونا نیکتر در 15:56 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
کارما
سلام روز و روزگارتان خوش باد

آیا قانون پژواک صدا را به خاطر دارید؟!

شما در یک دره یا مقابل یک کوه یا صخره می ایستید و فریاد میکشید، آنگاه صدا به سویتان باز میگردد.

تفاوتی ندارد زیباترین جملات را به زبان آورید یا بدترین ناسزاها را ،صدا در هرحال قدرتمند و پر طنین باز خواهد گشت .

زندگی هم مشابه همان کوه است با همان قانون !

هرچه به دنیا بدهید به سوی خودتان بازمیگردد.

دوست دارید چه چیزی دریافت کنید؟؟  عشق ،دوستی ،محبت ،همدلی، شادی،توانگری...؟

پس مراقب باشید چه چیزی به زندگی خود و دیگران عرضه میکنید !

پژواک  بخل خشم، حسادت، کینه و بدخواهی نمیتواند خوبی ،رحمت ،بخشش و یاری باشد.

بیایید بهترینها را نثار دیگران کنیم  تا بهترینهای زندگی به ما بازتابانده شود .

نوشته شده توسط الهام اعلمی دوست در 11:53 | | لینک به این مطلب
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
پیاده میشم!نگهدار
 
دسته گل magnify
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان روبروی او چشم از گلها بر نمی داشت . وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد ، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده به زنم می گویم که آنها را به تو دادم گمان می کنم خوشحال شود.د
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد!!!
نوشته شده توسط مونا نیکتر در 14:4 | | لینک به این مطلب